رضا قليخان هدايت

1660

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو بنشست چنانست كه از نسرين تلى * چو برخاست چنانست كه از سرو نهالى بهر بوسه كزو خواهم نازى و عتابى * بهر باده كزو خواهم غنجى و دلالى مرا گفت كه مى خواه و به خدمت مشو امروز * گمان كرد كه من بدهم حقّى بمحالى ندانست كه من خدمت سلطان معظم * بندهم بهواى دلى و بلكه بمالى خداوند بزرگان جهان‌داران مسعود * كه هر روز به فتحش زند دولت فالى كجا حملهء او بود چه كوهى و چه كاهى * كجا هيبت او بود چه شير و چه شكالى بگيرد گه پيكار حصارى بخدنگى * ببخشد گه كردار جهانى بسؤالى ز بس عدل و ز بس داد چنان كرد جهان را * كه از شير نينديشد در بيشه [ غزالى ] در مدح جلال الوزرا سيد احمد وزير سلطان همىداد گفتى دل من گواهى * كه باشد مرا از تو روز جدايى بلى هرچه خواهد رسيدن بمردم * بر آن دل دهد هر زمانى گوايى من اين روز را داشتم چشم و زين غم * نبوده است با روز من روشنايى جدايى گمان كرده بودم و ليكن * نه چندانكه يكسو نهى آشنايى بدين زودى از من چنين سير گشتى * نگارا بدين زود سيرى چرايى كه دانست كز تو مرا ديد بايد * بچندان وفا اين همه بىوفايى همه دشمنى از تو ديدم و ليكن * نگويم كه تو دوستى را نشايى